تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم تنهايي را دوست دارم زيرا در آن سکوت هست در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم نشست در سکوت خواهم گريست و انتظارم را پنهان خواهم کرد
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم تنهايي را دوست دارم زيرا در آن سکوت هست در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم نشست در سکوت خواهم گريست و انتظارم را پنهان خواهم کرد + نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
22:49 |
يک نصيحت انگليسي: با تمام فقر هرگز محبت را گدايي نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري نکن ... مسلما آنچه که بدست مي آيد عشق و محبت نخواهد بود + نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
1:47 |
+ نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
1:33 |
زير پلکت سايه بانم ميدهي؟ سوختم آيا پناهم ميدهي؟ آتشي افتاده برجان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟ ميهمان جان جانان گر شوم، ميزباني را نشانم ميدهي؟ تا بياسايم دمي درپاي عشق، زيرچترت سرپناهم ميدهي؟ اي جواب پرسش بي پاسخم، عشق را آيا نشانم ميدهي؟ رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو درشرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي ؟ + نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
1:33 |
عشق را بشناس تا شادي را بشناسي . بدون عشق ، شادي وجود ندارد، نمي توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان اين را نشان خواهد داد + نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
1:32 |
عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید + نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
1:32 |
اون روزا که تنها بودی گمشده ی دریا بودی قایق تو شکسته بود تنت نحیف و خسته بود فانوس دریاییت شدم عشق اهوراییت شدم گذشتم از هر هوسی تا تو به مقصد برسی امّا به جاش تو بد شدی از من و عشقم رد شدی به من یه پشت پا زدی تهمت نا روا زدی + نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
16:49 |
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم + نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
16:48 |
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است ... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است ... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است + نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
16:46 |
پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است + نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
16:45 |
|
|